حكيم ابوالقاسم فردوسى

473

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

كه از جان پيران برآريم دود * بران سان كه گرد پى پيل بود [ پيام بردن گيو از گودرز نزد پيران ] بىآزار لشكر بفرمان شاه * همى رفت منزل به منزل سپاه چو گودرز نزديك زيبد رسيد * سران را ز لشكر همى برگزيد هزاران دليران خنجرگزار * ز گردان لشكر دلاور سوار از ايرانيان نامور ده هزار * سخن گوى و اندر خور كارزار سپهدار پس گيو را پيش خواند * همه گفتهء شاه با او براند به دو گفت كاى پور سالار سر * برافراخته سر ز بسيار سر گزين كردم اندر خورت لشكرى * كه هستند سالار هر كشورى بدان تا بنزديك پيران شوى * بگويى و گفتار او بشنوى بگويى بپيران كه من با سپاه * بزيبد رسيدم بفرمان شاه شناسى تو گفتار و كردار خويش * بىآزارى و رنج و تيمار خويش همه شهر توران بدى را ميان * ببستند با نامدار كيان فريدون فرخ كه با داغ و درد * ز گيتى بشد ديده پر آب زرد پر از درد ايران پر از داغ شاه * كه با سوك ايرج نتابيد ماه ز تركان تو تنها ازان انجمن * شناسى به مهر و وفا خويشتن دروغست بر تو همين نام مهر * نبينم بدلت اندر آرام مهر همانست كآن شاه آزرمجوى * مرا گفت با او همه نرم گوى ازان كو به كار سياوش رد * بيفگند يك روز بنياد بد بنزد منش دستگاهست نيز * ز خون پدر بىگناهست نيز گناهى كه تا اين زمان كرده‌اى * ز شاهان گيتى كه آزرده‌اى همى شاه بگذارد از تو همه * بدى نيكى انگارد از تو همه نبايد كه بر دست ما بر تباه * شوى بر گذشته فراوان گناه دگر كز پئ جنگ افراسياب * زمانه همى بر تو گيرد شتاب بزرگان ايران و فرزند من * بخوانند بر تو همه پند من سخن هرچ دانى بديشان بگوى * وزيشان هميدون سخن باز جوى اگر راست باشد دلت با زبان * گذشتى ز تيمار و رستى بجان بر و بوم و خويشانت آباد گشت * ز تيغ منت گردن آزاد گشت ور از تو پديدار آيد گناه * نماند به تو مُهر و تخت و كلاه نجويم برين كينه آرام و خواب * من و گرز و ميدان افراسياب كزو شاه ما را بكين خواستن * نبايد بسى لشكر آراستن مگر پند من سر بسر بشنوى * بگفتار هشيار من بگروى نخستين كسى كو پى افگند كين * به خون ريختن بر نوشت آستين به خون سياوش يازيد دست * جهانى ببيداد بر كرد پست بسان سگانش ازان انجمن * ببندى فرستى بنزديك من بدان تا فرستم بنزديك شاه * چه رويشان سر ستاند چه بخشد كلاه تو نشنيدى آن داستان بزرگ * كه شير ژيان آورَد پيش گرگ كه هر كو به خون كيان دست آخت * زمانه بجز خاك جايش نساخت